نامرد روزگار...
برا ت از د نیا گذ شتم
حالا ا ینه سر گذ شتم
چرا تنهام نمی زاری
که من از خود م گذ شتم
یا د ته روزای اول
مهربون بودی مثل ماه
حال تو با بی گناهی
شدی تو تاریکی گمراه
یاد ته با مهربونی
سر گذاشتی روی شونم
د ستامو تو دست گرفتی
گفتی من برات می مونم
چه راحت فرا موشت شد
اونی که براش می مردی
حالا رفتی و چه آسون
دل به دیگری سپردی
می دونی که اشتباه بود
اون همه عاشقت بودن
حالا من موند م و عمری
دست به سوی تو نبرد ن عاشق خسته ای که حتی خاطرات یا د ش نمونده...
